|
خطبه اى از حضرت علی (ع )
اى مردم ، ما، در روزگارى كنيه توز و در زمانه اى ناسپاس به سر مى بريم . نيكوكار، بدكار شمرده مى شود و ستمكار هر دم بر ستمش مى افزايد. از آنچه آموخته ايم ، بهره نمى گيريم و از آنچه نمى دانيم نمى پرسيم . از حوادث باك نداريم تا آنگاه كه ما را در خود فرو گيرد. پس مردم چهار گروه اند: كسى است كه اگر در زمين فساد نمى كند، سببش بيچارگى اوست و كندى شمشيرش و اندك بودن مال و خواسته اش . آنان که خاک را به هنز کیمیا کنند ایا بود که گوشه چشمی به ما کنند
سوز فراق عاشقان هجرانش چشم به دعای گوشه نشینان خرابات بسته است. خراباتیان را چه باک که اگر محرم یار و ایار بینند چشم دل را ریش آشنایی کنند که در طریق طلب سوزد و دم نزند و آنگاه که خبر از نسیم کوی یار نیاید بر ناله سحر و سوز نیمه شبشان بیفزایند وغبار نگاه آشنای مونسان محرم را سرمه چشم دلبر کنند و از راه نیفتند که بسی رهروی کوی دوست شیوه رندان بلاکش باشد. پس آنگاه که دلت را زخم دیداردوست زخمه کرد ارغوان را همدم تنهاییت بگردان .آستینهایت را بالا بزن و توکل کن پس آن دم تفکر کن که کلید در گنج است آن . مدد خواه از مولایت که جهان را بهانه خلقت بود. دل را ریش کن که بر دلریشان نظر بسیار باشد. ناز یار را در دم خریدار نیازت باش و بدان که خوبان پادشه بسیارند و این جا بس شایسته بازاریست بر سالکان طریقتش. در سلوکش چشم به لطفش داشته باش که دلت را بی وصف او شادی نیست. خراباتی باش و دلت را با خراباتیان آشنا کن و این را از آنان که دلسوخته فراق و سرمست وصال بودند به خاطر داشته باش که" مو آن مستم که پا از سر ندونم سر و پایی به جز دلبر ندونم " .از منیت دور باش. زبانت را از پی آموختن بکار گیر و گوشت را حلقه آویز ناکسان قرار مده. در سر شوق دیدار داشته باشد و در دل محرابی از عشق بر پا کن. همرهان را نیز از دعای خیرت محروم نکن. التماس دعا
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 1:10 حکایت دم زندگانی به حق عیسی(ع)
|+| نوشته شده توسط خاموش در دوشنبه 4 دی1385 و ساعت 0:50 خسته خاک غریب
من ار. زان که گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب مبادا عزیزان که در مرگ من بنالد به جز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب
کاش بی آنکه می آمدم می دانستم هر آنچه را که می خواستم. ... همه دوستاش همین جور نگاش کردند . بعضیاشون حتی نمی تونستن جمله رو هضم کنند. سعید که صمیمی ترین دوستش بود به دنبالش رفت. داود ! داود! ولی داود بی اعتنا همین جور به راهش ادامه داد. وراد حیاط دانشکده که شد مستقیم رفت سراغ آب. وقتی کسی بی خودی سر به سرش می ذاره از شدت عصبانیت تشنه اش می شه. داود چت شد یه هویی ؟ ( سعید ) - چرا ناراحت شدی ؟ ---- ولم کن بذار تنها باشم . من نباید از کوره در می رفتم. ولی اون باعث شد اصلا بگو ببینم جمله آخریت چی بود که گفتی . ربطی به بحثتون نداشت . ----کدوم جمله ؟ همین که گفتی کاش بی آنکه می آمدم می دانستم هر آنچه را که می خواستم. تو الان چند وقتیه که کم حوصله شدی . دیگه با ما قاطی نمی شی . رفطی تو لاک خودت که چی ؟ حتی مادرت هم از این موضوع ناراحته. --- چی مادرم ؟ ( داود خیلی مادرشو دوست داشت از وقتی باباش تو یه تصادف فوت کرده بود تمام تلاشش این بود که مادرشو همیشه راضی نگه داره.) --- بله . امروز به من گفت که مواظب تو باشم ببینم کجا میری . چکار می کنی . ---نمی دونم سعید دارم دیوونه میشم . --- خوب مرد حسابی به منم بگو چی شده شاید تونستم کمکت کنم.-- داود رفت تو فکر باز هم حرفهای اون پیرمرد تو گوشش تکرار می شد -- داود داود داووووووووود!!! اه تو هم . دیونم کردی بابا . من رفتم کلاس پاشو بیا.(سعید زیر لبش هی داشت به داود بد و بیراه می گفت ) حواست کلاس نره ولی دید اگه این دفعه هم غیبت کنه دیگه واحدشو حذف می کنن. بلند شد و اروم اروم رفت به طرف کلاس . دیگه نمی دونست چکار کنه. به نظرش اومد....
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت 23:56 حکیم عمر خیام
ياران موافق همه از دست شدند در پای اجل يکان یکان پست شدند بودیم به یک شراب در مجلس عمر یک دور ز ما پیشترَک مست شدند
در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش خیام |+| نوشته شده توسط خاموش در شنبه 2 دی1385 و ساعت 11:24 ارغوان
ارغوان شاخه همخون مانده من
از ابر گهر بار ازل ابر این است تو قصه چو گویی زقیاسی گویی او گفته زدیده می کند فرق این است |+| نوشته شده توسط خاموش در سه شنبه 28 آذر1385 و ساعت 1:21
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 1:6 ابایزید بسطامی تنها حج می رفت و با کسی یار نمی شد.
مقالات شمس
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 0:43 جبان خلیل جبران
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید،
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که بالهایش شما را در بر میگیرد، تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید، گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بیبر میکند. زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد، به صلیبتان میکشد. همان گونه که شما را میپروراند، شاخ و برگتان را هرس میکند. همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند، به زمین فرو میرود و ریشههاتان را که به خاک چسبیدهاند میلرزاند. عشق، شما را همچون بافههای گندم برای خود دسته میکند. میکوبدتان تا برهنهتان کند. سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند. آسیابتان میکند تا سپید شوید. ورزتان میدهد تا نرم شوید. آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی شوید. |+| نوشته شده توسط خاموش در پنجشنبه 23 آذر1385 و ساعت 2:9
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 0:45 |
http://www.iransong.com/images/listen.gif
|





