تبليغاتX
عرفان و شعر و اندیشه
  خطبه اى از حضرت علی (ع )

السلام علیک یا مولای


اى مردم ، ما، در روزگارى كنيه توز و در زمانه اى ناسپاس به سر مى بريم . نيكوكار، بدكار شمرده مى شود و ستمكار هر دم بر ستمش مى افزايد. از آنچه آموخته ايم ، بهره نمى گيريم و از آنچه نمى دانيم نمى پرسيم . از حوادث باك نداريم تا آنگاه كه ما را در خود فرو گيرد. پس مردم چهار گروه اند: كسى است كه اگر در زمين فساد نمى كند، سببش بيچارگى اوست و كندى شمشيرش و اندك بودن مال و خواسته اش .
و كسى است ، كه شمشير از نيام بركشيده و شرّ خويش آشكار كرده و سواران و پيادگان خود برانگيخته و خود را مهياى فتنه گرى و فساد ساخته ، و تا به اندك متاع دنيا رسد، دينش را تباه كرده ، سوارى چند خواهد كه سرداريشان را بر عهده گيرد و منبرى خواهد كه از آن فرا رود. چه بد معامله اى است كه خود را به دنيا بفروشى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمتها، كه خدا در آن جهان مهيا كرده است بستانى و كسى است ، كه دنيا را طلب مى كند، با اعمالى كه از آن آخرت است ولى آخرت را نمى طلبد با اعمالى كه از آن دنياست . چنين كسى خود را چون فرودستان جلوه مى دهد، به هنگام راه رفتن گامهاى خرد برمى دارد، و دامن جامه كوتاه مى كند و خويشتن به زيور صلاح و امانت مى آرايد و پرده پوشى خدا را وسيله معصيت ها قرار مى دهد.
و كسى است كه حقارت نفس و فقدان وسيلت موجب آن شده كه به طلب فرمانروايى برنخيزد، بلكه به همان حال كه بوده است بماند. چنين كسى خود را به حليه قناعت مى آرايد و جامه اهل زهد و پرهيز مى پوشد و حال آنكه ، نه روزى را در زهد به شب آورده و نه شبى را با پرهيزگارى به روز رسانيده است .
از اينان كه بگذريم ، مردمى هستند كه ياد قيامت چشمانشان را فرو بسته و ترس از روز محشر سرشكشان جارى ساخته است . اينان گاه گريزان اند و تنها، گاه مقهورند و ترسان ، گاه خاموش اند و دهان بسته . خدا را به اخلاص مى خوانند و همواره گريان و دردمندند. در گمنامى زيسته اند تا خود را از آسيب حكام ستمكار در امان دارند.
نامرادى و مذلت ايشان را در ميان گرفته ، گويى در درياى نمك غرقه اند. آوازى برنمى آورند و دلهايشان ريش است ، از اندرزهاى پياپى ملول شده اند و از قهر جاهلان به ستوه آمده اند. كشته شده اند تا شمارشان روى در نقصان نهاده .
بايد كه دنيا در نظرتان بى مقدارتر باشد از ريزه هاى قرظو
آن خرد و ريزها كه از مقراض ريزد. از آنان كه پيش از شما بوده اند پند گيريد، پيش ‍ از آنكه خود عبرت آيندگان شويد. دنيا را نكوهيده انگاريد و تركش ‍ گوييد، زيرا دنيا آن را كه مشتاقتر و شيفته تر از شما بود، از خود رانده است .
من مى گويم :
كسانى كه از علم بى بهره اند، اين خطبه را به معاويه نسبت داده اند. و حال آنكه ، بى ترديد كلام على (ع ) است . زر را با خاك چه شباهت و آب شيرين را با آب شور چه نسبت .
عمرو بن بحر جاحظ كه در اين باب راهنمايى حاذق است و ناقدى بينا، در كتاب البيان و التبيين گفته است كه چه كسى آن را به معاويه نسبت داده و سپس مطالبى مى آورد كه خلاصه اش اين است : اين سخن به سخن على شباهت تام دارد و در بيان اصناف مردم به شيوه و روش او ماند. در هيچ حالى نديده ايم كه معاويه در كلام خود راه زاهدان سپرد و در طريق عابدان گام زند.

آنان که خاک را به هنز کیمیا کنند               ایا بود که گوشه چشمی به ما کنند


سوز فراق عاشقان هجرانش چشم به دعای گوشه نشینان خرابات بسته است. خراباتیان را چه باک که اگر محرم یار و ایار بینند چشم دل را ریش آشنایی کنند که در طریق طلب سوزد و دم نزند و آنگاه که خبر از نسیم کوی یار نیاید بر ناله سحر و سوز نیمه شبشان بیفزایند وغبار نگاه آشنای مونسان محرم را سرمه چشم دلبر کنند و از راه نیفتند که بسی رهروی کوی دوست شیوه رندان بلاکش باشد. پس آنگاه که دلت را زخم دیداردوست زخمه کرد ارغوان را همدم تنهاییت بگردان .آستینهایت را بالا بزن و توکل کن پس آن دم تفکر کن که کلید در گنج است آن . مدد خواه از مولایت که جهان را بهانه خلقت بود. دل را ریش کن که بر دلریشان نظر بسیار باشد. ناز یار را در دم خریدار نیازت باش و بدان که خوبان پادشه بسیارند و این جا بس شایسته بازاریست بر سالکان طریقتش. در سلوکش چشم به لطفش داشته باش که دلت را بی وصف او شادی نیست. خراباتی باش و دلت را با خراباتیان آشنا کن و این را از آنان که دلسوخته فراق و سرمست وصال بودند به خاطر داشته باش که" مو آن مستم که پا از سر ندونم     سر و پایی به جز دلبر ندونم " .از منیت دور باش. زبانت را از پی آموختن بکار گیر و گوشت را حلقه آویز ناکسان قرار مده. در سر شوق دیدار داشته باشد و در دل  محرابی از عشق بر پا کن. 

همرهان را نیز از دعای خیرت محروم نکن.

التماس دعا

            

|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 1:10  
 حکایت دم زندگانی به حق عیسی(ع)

عیسی (ع) - چند حکمت 

به مناسبت تولد مسیح

صبح دمی رفت مسیحا به دشت سبزه صحرا به دمش زنده گشت
بی خردی در رخ آن گنج زار کرد به دشنام زبان را در آن
هر چه که گفت او سخن ناصواب زین طرفش بود به رحمت جواب
او به خصومت همه نفرین فزود وین به لطافت همه تحسین نمود
گر چه زد او خنجر پهلو گزای بود ز عیسی نفس جان فزای
گفت رفیقی که نگونیت چیست پیش زبون گیر زبونیت چیست
زو چو به رویت ستم افزون بود تو سخن از لطف کنی چون بود
گفت مسیح از دم روح اللهی کای ز دمم جان تو بی آگهی
هر کس از آن سکه که در کان اوست آن بدر آرد که به دکان اوست
او خم سرکه است کجا می‌دهد وانکه نباتست به دل کی دهد
من نشوم چون ز وی افروخته او شود از من ادب آموخته
من که ز دم مایه ده جان شدم این صفتم داد خدا زان شدم
خلق نکو باد مسیحا بود پاسخ بد مرگ مفاجا بود
خسرو اگر خوش دمی از هم دمان رو که تویی عیسی آخر زمان

|+| نوشته شده توسط خاموش در دوشنبه 4 دی1385 و ساعت 0:50  
 خسته خاک غریب

    من ار. زان که گردم به مستی هلاک           

 به آیین مستان بریدم به خاک

   به آب خرابات غسلم دهید

  پس آنگاه بر دوش مستم نهید

   به تابوتی از چوب تاکم کنید

   به راه خرابات خاکم کنید

  مریزید بر گور من جز شراب

  میارید در ماتمم جز رباب

 مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب


کاش بی آنکه می آمدم

می دانستم هر آنچه را که می خواستم.

... همه دوستاش همین جور نگاش کردند . بعضیاشون حتی نمی تونستن جمله رو هضم کنند. سعید که صمیمی ترین دوستش بود به دنبالش رفت. داود ! داود!    ولی داود بی اعتنا همین جور به راهش ادامه داد. وراد حیاط دانشکده که شد مستقیم رفت سراغ آب. وقتی  کسی بی خودی سر به سرش می ذاره از شدت عصبانیت تشنه اش می شه.  داود چت شد یه هویی ؟ ( سعید ) - چرا ناراحت شدی ؟  ---- ولم کن بذار تنها باشم . من نباید از کوره در می رفتم. ولی اون باعث شد اصلا بگو ببینم جمله آخریت چی بود که گفتی . ربطی به بحثتون نداشت . ----کدوم جمله ؟ همین که گفتی

کاش بی آنکه می آمدم

می دانستم هر آنچه را که می خواستم.

تو الان چند وقتیه که کم حوصله شدی . دیگه با ما قاطی نمی شی . رفطی تو لاک خودت که چی ؟   حتی مادرت هم از این موضوع ناراحته. --- چی مادرم ؟ ( داود خیلی مادرشو دوست داشت از وقتی باباش تو یه تصادف فوت کرده بود تمام تلاشش این بود که مادرشو همیشه راضی نگه داره.) --- بله . امروز به من گفت که مواظب تو باشم ببینم کجا میری . چکار می کنی . ---نمی دونم سعید دارم دیوونه میشم .  --- خوب مرد حسابی به منم بگو چی شده شاید تونستم کمکت کنم.-- داود رفت تو فکر باز هم حرفهای اون پیرمرد تو گوشش تکرار می شد -- داود    داود     داووووووووود!!!  اه    تو هم . دیونم کردی بابا . من رفتم کلاس پاشو بیا.(سعید زیر لبش هی داشت به داود بد و بیراه می گفت )

حواست کلاس نره ولی دید اگه این دفعه هم غیبت کنه دیگه واحدشو حذف می کنن. بلند شد و اروم اروم رفت به طرف کلاس . دیگه نمی دونست چکار کنه.  به نظرش اومد....

 

|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت 23:56  
 حکیم عمر خیام

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

خیام

یک کار انجام دهیم!!

|+| نوشته شده توسط خاموش در شنبه 2 دی1385 و ساعت 11:24  
 ارغوان

ارغوان شاخه همخون مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
 آفتابی به سرم نیست
 از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
 کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
 که هوا هم اینجا زندانی ست
 هر چه با من اینجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
 این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
 که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
 وین چنین بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
 وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان کهکبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من



                          ای بنده بدان که خواجه شرق این است

از ابر گهر بار ازل ابر این است

تو قصه چو گویی زقیاسی گویی

او گفته زدیده  می کند فرق این است

پروردگار تو کیست ؟

|+| نوشته شده توسط خاموش در سه شنبه 28 آذر1385 و ساعت 1:21  
 

|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 1:6 
 
 

ابایزید بسطامی تنها حج می رفت و با کسی یار نمی شد.
روزی کسی را دید که پیش پیش او می رفت. در او نظر کرد و سبک رفتن او.
ذوقی او را حاصل شد. با خود متردد شد که: «عجب! با او همراه شوم؛ شیوه ی تنها روی را رها کنم؟ - که سخت خوش همراهی ست.»
باز می گفت: « الرفیق الاعلی. با حق باشم رفیق؛ تنها.»
باز می دید که ذوق همراهی آن شخص می چربید بر ذوق رفتن به خلوت.
در این مناظه مانده بود که: « کدام اختیار کنم؟»
آن شخص رو واپس کرد و گفت: « نخست تحقیق کن که مَنت قبول می کنم به همراهی؟»
او در این عجب فرو رفت با خود که: « از ضمیر من چون حکایت کرد؟»
آن شخص گام تیز کرد.

                           

                                                        مقالات شمس

 

          

                     

|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 0:43  
 


 

|+| نوشته شده توسط خاموش در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 16:56 
 جبان خلیل جبران
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

|+| نوشته شده توسط خاموش در پنجشنبه 23 آذر1385 و ساعت 2:9  
 
دمت گرم و سرت خوش باد
|+| نوشته شده توسط خاموش در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 0:45