X
تبلیغات
شنیدم عاشقی دیوانه میگفت...
همه یار است و غیر یار نبود!

بعضی از انسان ها، قهوه ی تلخ کافه ی کفرند!

بعضی از انسان ها، نیش عقرب کینه اند و بعضی، نوش زنبور عسل محبّتند!

بعضی از انسان ها، «کتاب لغتِ» انواع غلط هایند!

بعضی از انسان ها، «تخته سیاه» سنگدلی و قساوتند!

بعضی از انسان ها، «حلوای» رحمدلی و مروّتند!

بعضی از انسان ها، همایش همدمی در «تالار وحدتِ» آفرینشند!

بعضی از انسان ها، کلمه ی زیبای خداوند، و معبر گامهای همه ی «گلوارگان» و «گلواژگان» هستند!

بعضی از انسان ها، تاجران اعمال نیکند!

بعضی از انسان ها، فروشنده ی دوره گرد کالای کلامند!

و بعضی از انسان ها، ماهی «غزل» آلای دریای «احساس» و «اندیشه» و «معنایند»!


+ نوشته شده در  91/11/09ساعت 10:3  توسط سعید  | 


خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی          ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد          سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود          به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق    آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع         رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب          بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی          دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم          در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی          جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم          بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  91/10/24ساعت 10:17  توسط سعید  | 


چند تا از سایت های موسیقی که میخونم و به نظرم مفید هستند:

سایت خبری و تحلیلی موسیقی ایرانیان

سایت خبری و تحلیلی موسیقی ما

فهرست موسیقی ایران - سل

ماهنامه گزارش موسیقی

ماهنامه هنر موسیقی

مجله موسیقی ملودی

خانه موسیقی ایران

والا موزیک

مخصوصا «والا موزیک: دنیای زیبای موسیقی» که فوق العاده هست و امکان دانلود موسیقی متن فیلم، بی کلام، الکترونیک، کلاسیک، وکال و جاز رو با توضیحات کامل و بسیار زیبا در خصوص مشخصات آلبوم و فرد یا گروه نوازندگان و ... فراهم کرده. چک کردن این سایت به نظرم اعتیاد آوره! 

+ نوشته شده در  91/10/18ساعت 9:37  توسط سعید  | 

کمتر کسی پیدا میشه که کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" پائولو کوئلیو رو نخونده باشه. مثل کیمیاگرش. اما من نخونده بودم. شناخت زیادی از کوئلیو ندارم. طرفداران و منتقدای زیادی داره. از کسایی که شیفته تفکرات خاص عرفانیش هستن بگیر تا بعضی ها که اونو مهره صهیونیست ها میدونن. تو این کتاب چند شخصیت متفاوت بر حسب مجموع شرایطی که توی زندگیشون پیش اومده ، در یک دوره بحرانی از زندگیشون در یک جا با هم ساکن میشن:داخل یک بیمارستان روانی در حالی که هیچ کدوم از اونا بیمار روانی به معنای افرادی که تسلطی به ذهن و فکر وعمل خودشون نداشته باشن، نیستن و فقط در کنار اومدن با زندگی مساله دارن.

در واقع این چند نفر هم، بار همون مشکلی رو به دوش میکشن که اکثریت مردم دنیا گرفتارش هستن: زندگی از روی عادت، گذروندن وقت با بی توجهی به اون چیزی که می گذره و ناآگاهی از اون چیزی که به نام زندگی انجام میشه. همین نا آگاهیه که اونها رو  دچار احساس بطالت و پوچی می کنه به طوری که یا دست از تلاش زندگی می کشن و به رخوت و رکود تن میدن (ماری و ادوارد) یا از اون بدتر، از زنده بودن دل می کنن(ورونیکا).

جملاتی از این کتاب:

- در دنیایی که هر کسی به هر بهایی،برای بقایش میجنگد، در مورد رفتار کسانی که تصمیم میگیرند بمیرند، چه قضاوتی میشود کرد؟

- هیچ کس نمیتواند قضاوت کند. هر کسی وسعت رنج خود را میشناسد، و میزان فقدان معنای زندگیش را.

- دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید،خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بدون جلب توجه متفاوت باشید.

- آگاهی از مرگ، ما را تشویق می کند تا شدیدتر زندگی کنیم.

- ماری: " خدایا هرچند به تو ایمان ندارم، ولی کمکم کن! "

این آخری خیلی برام جالب بود.

                                                                  

+ نوشته شده در  91/10/17ساعت 8:36  توسط سعید  | 

امروز بعداز ظهر، یه کار بانکی داشتم. ماشینو کنار خیابون پارک کردم، گفتم زود بر میگردم دیگه دزدگیر نزدم. رفتم داخل بانک دیدم خیلی شلوغه. بیست نفری جلوی من بودن. گفتم فردا صبح میام. دو دقیقه نشد که برگشتم. دیدم یه آقای درشت هیکلی با کت و شلوار داره با یه پیچ گوشتی با شیشه سمت راننده ور میره. سریع دویدم به سمتش گفتم آقا ببخشید با ماشین من چیکار داری؟ بدون اینکه هول بشه یه اخمی بهم کرد و گفت: ماشین شما؟!  آها پس بگو چرا قفل در باز نمیشه! فکر کردم ماشین خودمه. بعدشم یه نگاه انداخت به سرتاسر خیابون و یه ماشین شبیه ماشین من اونور خیابون به فاصله 100 متر نشون داد و گفت، پس اون یکی مال منه! روز خوش!!

نمیدونستم واقعا چیکار باید بکنم. شاید دو سه دقیقه دیرتر، دیگه اثری از ماشین به جا نمی موند. وقتی پیش خودم امروزمو مرور کردم یادم اومد صبحی، یه 500 تومنی به یه پیرمرد ساده کمک کردم. هنوز طنین صداش که گفت خدا خیرت بده، توی ذهنمه. شاید این همون خیری بود که امروز به من رسید و ضرری چندین هزار برابرش رو بی اثر کرد! هنوز که هنوزه گیج و منگ این اتفاقم. نمیدونم به حال این جامعه باید خندید یا گریه کرد! جامعه ای که خود من هم یکی از اعضای اون هستم. واقعا به کجا رسیدیم؟!

جالبه که در اشکال دیگه ش، هر روز از همدیگه محترمانه و غیر محترمانه دزدی میکنیم و انگار نه انگار، نه عذاب وجدانی و نه تألم خاطری! سر تا سر زندگیمون داره از این دزدی های خفی پر میشه. چند سال پیش خیلی کمتر بود. خیلی ارزشها رعایت میشد. مردم مثل گرگ به جون همدیگه نیفتاده بودن. وقتی میری نون بگیری، خیلی راحت حقتو میخوره و صف رو رعایت نمیکنه. سوار تاکسی که میشی، خیلی راحت بیشتر از نرخش پول میگیره، گذرت به یه اداره که میخوره، اونقدر وقت کشی میکنن که احساس میکنی به اندازه ابتدایی ترین حیوانات هم حقی در این سیستم نداری، این عصبیت و خودخواهی ایجاد شده رو حتی در رانندگی روزانه افراد جامعه به وفور میشه دید. دیگه دل کسی به حال کسی نمیسوزه، فقط زندگی ها شده فرد محور و عاری از هرگونه عواطف انسانی!

بگذریم. اما خیلی دوست دارم بدونم این وضعیت ناگواری که ایجاد شده به کجا میرسه! به قول شاعر که:

وای اگر از پی امروز بود فردایی...


+ نوشته شده در  91/10/11ساعت 23:12  توسط سعید  | 


سردی هوا رو میشه تحمل کرد

اما سردی هوای دل آدم ها رو هرگز!

هرچی فکر میکنم، اولیشم برام غیر قابل تحمله...


+ نوشته شده در  91/10/10ساعت 15:12  توسط سعید  | 


گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید.

 گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد.

درود و سلام خدا بر پیامبر مهربان!


+ نوشته شده در  91/05/12ساعت 10:7  توسط سعید  | 


خبري از شيداييان نيست 

دلم گرفته ست 

به انتظار باران ست 

باراني كه گونه هايم را خيس كند 

شايد سبزه ايي برويد 

شايد غمي سبك بال  شود 

شايد دلم كمي ارام شود 

شايد شيدايي كند !

+ نوشته شده در  91/05/11ساعت 21:44  توسط سعید  | 

هر سال که میرم شیراز، سری هم به حافظیه و سعدیه میزنم. نمیدونم چرا برعکس خیلی ها، توی سعدیه احساس بهتری دارم. با ادبیات و گویش سعدی خیلی بیشتر احساس انس و الفت میکنم. شاید بحث عرفانی قضیه رو در نظر نگیریم، سعدی مقامی بالاتر در ادبیات داشته باشه. بی دلیل نیست که به خداوندگار ملک سخن مشهوره.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

+ نوشته شده در  91/05/04ساعت 12:3  توسط سعید  | 

وقتی نمی توان با غرور زندگی کرد بهتر است با غرور مرد.

                                                « فردریش نیچه »

+ نوشته شده در  91/05/01ساعت 13:54  توسط سعید  | 

امروز ایمیل جالبی دریافت کردم. خیلی بهش فکر کردم. واقعا قرار نبوده...

« قرار نبوده !!!

- قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

- قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.

- هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

- قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند

- قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،

- قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛

- تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟…کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست…این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب آفریده شده اند، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

- قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم

- من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.

- قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.

- قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

- قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌_ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا«.

+ نوشته شده در  91/04/27ساعت 12:36  توسط سعید  | 

شهریار!!!

هیچوقت از خوندن غزلهای روان و شیرینش سیر نمی شم. چقدر دلم برای این غزل تنگ شده بود:

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است.....


+ نوشته شده در  91/04/18ساعت 7:40  توسط سعید  | 

قدر تو به اندازه صبر توست....

و رازهایت، نهفته در صبرهایت

اصلا تو آمده ای که صبر کنی!


(محی الدین ابن عربی ، عارف و فیلسوف قرن ششم)

+ نوشته شده در  91/04/15ساعت 22:54  توسط سعید  | 

پيداست...


پيداست حال دل ز پريشانيم ولي

هرکس سوال مي کند انکار مي کنم...

+ نوشته شده در  91/04/13ساعت 13:56  توسط سعید  | 

آدم های دنیای من به مانند اجزای آسمانند... خورشید...ماه...ستاره و حتی سیاره....

بعضی ها مثل خورشیدند... حضورشان گرمم میکند... نبودنشان دنیایم را ابری میکند...و باران وقتی می بارد که دیگر نبودنشان را طاقت نیاورم...آنقدر می بارم تا ابرها بروند و آسمان دوباره آفتابی شود... شب که میشود و خورشید می رود دل گیر نمی شوم چون میدانم صبح فردا باز می بینمش...اما تصور نبود همیشگیش نابودکنندس... چه کسی میتواند بی خورشید تاب بیاورد که من بتوانم...

بعضی ها مثل ماهند...آرام آرام...روز ها که نیستند اما به محض اینکه شب شود میشوند همدم تنهایی من... بی هیچ توقعی... هستند همیشه...حتی اگر من بخوابم و توجهی نداشته باشم به حضورشان... یک جوری مهربانیشان را نثارم میکنند که حتی حسش هم نمی کنم...

بعضی ها مثل ستاره اند... آن هایی که وقتی هستند بی نهایت لذت می برم از بودنشان...با چشمک زدنشان شیطنتم را بیدار می کنند... خسته نمی شوم از بودن با چنین آدم هایی و از خیره شدن به آن ها... همیشه چیزی برای گفتن دارند...همیشه می توانند به من ثابت کنند که کامل نشناختمشان و عمیق تر از آنند که من فکر می کردم....

خب بعضی ها هم مثل سیاره اند... فقط هستند...همین....

+ نوشته شده در  90/11/25ساعت 9:58  توسط سعید  | 

مشغول دل باش نه دل مشغول....فرهاد که باشی همه چیز شیرین است....

+ نوشته شده در  90/06/02ساعت 11:18  توسط سعید  | 

یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند؟

گفت بر ظاهرش عیب نمی برم و در باطنش غیب نمی دانم.

هر که را، جامه پارسا بینی

پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست

محتسب را درون خانه چکار؟


+ نوشته شده در  90/05/16ساعت 15:24  توسط سعید  | 

خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست.خدا ، خدای آدم های خلافکار هم هست و فقط خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. فی الواقع خداوند اِندِ لطافت ، اِندِ بخشش ، اِندِ بی خیال شدن ، اِندِ چشم پوشی و اِندِ رفاقت است. رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می گذارد. بایستی ما یک فکری به حال اهلی شدن آدم ها بکنیم. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن ... و این تنها راه رسیدن به خداست و خیلی هم مهم است ...

+ نوشته شده در  90/05/11ساعت 14:23  توسط سعید  | 


چقدر این غزل ابتهاج رو دوست دارم. به این فکر میکردم که چقدر زمان میبره تا هوشنگ ابتهاج دیگه ای خلق بشه و ظهور کنه؟! بیست سال؟ پنجاه سال؟ 100 سال؟ شایدم هیچوقت. مگه حافظ و سعدی و مولانا تکرار شدند!


حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ...

+ نوشته شده در  90/05/04ساعت 16:34  توسط سعید  | 

نیمه دوم عمر آدمی غمگین تر از نیمه نخست اوست.....گرچه اینجا (وطن عزیزمان ایران)، معمولا نیمه اول غایب است!

+ نوشته شده در  90/04/27ساعت 11:41  توسط سعید  | 

قَالَتْ نَمْلَةٌ:
یَا أَیُّهَا النَّمْلُ
ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ؛
لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ
وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ 

*

سوره نمل، آیه 18

*

(ترجمه آزاد)

و مورچه ای (گویی بزرگشان بوده یا سر و زبان دارشان!) به ایشان گفت:
ای مورچگان،
بروید به خانه هایتان (و بیرون نمانید)
که (یک وقت) سلیمان و لشگرش، شما را زیر پا له نکنند
در حالی که از روی بی توجهی اصلا متوجه شما هم نشده اند.

******

گویی این سرشت محتوم هر حکومتی است که غولی باشد که مورچگان به راحتی زیر دست و پایش (ارکان کشوری و لشگری) له شوند و او حتی متوجه هم نشود حتی اگر در راس‌اش سلیمان باشد و پیامبر خدای. و هابز چه نام و نماد خوبی برای آن برگزیده: لویاتان

و سلیمان که زمین و آسمان به فرمانش بودند و سلطنتی داشت که حاصل دعای مستجاب «رَبّ هَب لی مُلکاً لایَنبَغی لِاَحد ٍمِن بَعدی /  خدایا به من سلطنتی بده که (جز من) به احدی (نداده) و نخواهی داد!» بود، باز هم دهان «نمله: آن مورچه‌ی هشدار دهنده‌ی منتقد!» را نبست و تنبیه‌اش نکرد و تهمت سیاه‌نمایی به بیخ ریشش نبست و حبس‌اش نکرد و انفرادی‌اش نبرد، حتی به‌ش اخم هم نکرد. بلکه «فَتَبَسَّمَ ضاحکا من قولها! /از گفته‌ی مورچه خندید». گویی راست می‌گوید مورچه‌ی دانای ما و لشگریان اویند که باید مراعات ضعیفان را بکنند! 

خدا حاکمانی سلیمان مرام («علی» وار پیش کش!) قسمت مان کند!

دغدغه ها

+ نوشته شده در  90/04/20ساعت 15:11  توسط سعید  | 

وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب دشمن شدن، سرسختی و مخالفت نکند بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که میآیند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده به هر کس و ناکسی تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از صفحه روزگار برداشته نشود. (جامعه‌شناسی خودمانی – صفحه‌ی ۲۵)

+ نوشته شده در  90/04/18ساعت 8:56  توسط سعید  | 


اين روزها

سهم من از قاصدک ها

تنها فقط

ديدن و رقصيدنشان

در باد است

چرا ديگر برايم از تو

خبر نمي آورند؟!!!


+ نوشته شده در  90/03/29ساعت 10:58  توسط سعید  | 

دوست داشتى حسین را دمادم در آغوش بگیرى و بوى حسین را با شامه تمامى رگهایت استشمام کنى؛ اما تو بزرگ بودى و حسین بزرگتر و شرم همیشه مانع مى شد، مگر که بهانه اى پیش مى آمد؛ سفرى، فراق چند روزه اى، تسلاى مصیبتى و... تو همیشه به نگاه بسنده مى کردى و با چشم هایت بر سر و روى حسین بوسه مى زدى. وقتى على اکبر آمد، میوه بهانه چیده شد و همه موانع برچیده.

حسین کوچکت همیشه در آغوش تو بود و تو مى توانستى همه احساسات حسین طلبانه ات را نثار او مى کنى. از آن پس، هر گاه دلت براى حسین تنگ مى شد، بوسه بر گونه هاى على اکبر مى زدى.

از آن پس، على اکبر بود و در دامان مهر تو. على اکبر بود و دست هاى نوازش تو، على اکبر بود و نگاه هاى پرستش تو و... حسین بود و ادراک عاطفه تو.

و اکنون نیز حسین بهتر از هر کس این رابطه را مى فهمد و عمق تعزیت تو را درک مى کند. دلت مى خواهد که طاقت بیاورى، صبورى کنى و حتى به حسین دلدارى بدهى.

اما چگونه؟ با این قامت شکسته که نمى توان خیمه وجود حسین را عمود شد. با این دل گداخته که نمى توان بر جگر حسین مرهم گذاشت.

اکنون صاحب عزا تویى؛ چگونه به تسلاى حسین برخیزى؟

نیازى نیست زینب؛ این را هم حسین خوب مى فهمد.

وقتى پیکر پاره پاره على اکبر به نزدیکى خیمه ها مى رسد و وقتى تو شیون کنان و صیحه زنان خودت را از خیمه بیرون مى اندازى، وقتى به پهناى صورت اشک مى ریزى و روى به ناخن مى خراشى، وقتى تا رسیدن به پیکر على، چند بار زمین مى خورى و برمى خیزى، وقتى خودت را به روى پیکر على اکبر مى اندازى، حسین فریاد مى زند: «زینب را دریابید».

حسینى که خود قامتش در این عزا شکسته و پشتش دو تا شده است؛ حسینى که غم عالم بر دلش نشسته و جهان، پیش چشمان اشکبارش تیره و تار شده است!
حسینى که خود بر بلندترین نقطه عزا ایستاده است، تنها نگران حال توست و به دیگران نهیب مى زند که: «زینب را دریابید. هم الان است که قالب تهى کند و کبوتر جان از نفس تنش بگریزد».
سید مهدی شجاعی
+ نوشته شده در  90/03/28ساعت 13:41  توسط سعید  | 

امسال هم مثل سالهای قبل فقط خانواده م بودن که روز مرد رو بهم تبریک گفتند. بعضی وقتا پیش خودم فکر میکنم شاید من نامردم که هیچ غیر همجنسی تا الان بهم روز مرد رو تبریک نگفته!

بی خیال. این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  90/03/26ساعت 22:18  توسط سعید  | 

اندر این ره می تراش و می خراش

تا دم آخر دمی غافل مباش

«مولوی»

+ نوشته شده در  90/03/23ساعت 8:42  توسط سعید  | 

یک زن قادر است خیلی چیزها را با دست هایش بیان کند یا اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند .
در حالی که وقتی به دست های یک مرد فکر می کنم همچون کنده درخت بی حرکت، خشک به نظرم می رسند .
دست های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتا تیر اندازی و چکاندن ماشه  تفنگ و امضا می خورد !
اما به دستان زنان در مقایسه با دست های مردان باید به گونه ای دیگر نگاه کرد .چه موقعی که کره را روی نان می مالد و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می زنند ... !

هاینریش تئودور بل- برنده جایزه نوبل ادبی سال 1972

+ نوشته شده در  90/03/19ساعت 11:22  توسط سعید  | 


عجب دیالوگایی داره این فیلم مارمولک. البته بازی خارق العاده جناب پرستویی هم مزید بر علت شده تا هربار که این فیلم رو می بینم درود بفرستم به روان کمال تبریزی و تا چند روزی شارژ روحی بشم!

رضا مثقالی (مارمولک): بزمجّه خریت خودت رو گردن خدا ننداز! ببین منو؛ آدمی خب! آدم خود به خود علاقه داره به کار خلاف، دست خودشم نیست. خود خدا اونقدرها هم که میگن سختگیر نیست! بابا اگه خودشم از بیخ با این قضایا مخالف بود اصلا آلت جرم به من و تو نمیداد .

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 16:45  توسط سعید  | 


شرف مرد به جود است و کرامت به سجود

هر که این هـر دو نــدارد عدمش به ز وجود

سعدی علیه الرحمه



+ نوشته شده در  90/03/09ساعت 20:51  توسط سعید  | 


خواجه عبدالله انصاري:

بدان که نماز زياده خواندن، کار پيرزنان است،
و روزه فزون داشتن، صرفه نان است،
و حج نمودن، تماشاي جهان است،
اما نان دادن، کار مردان است!


+ نوشته شده در  90/03/01ساعت 14:21  توسط سعید  |